ناصر خسرو

102

جامع الحكمتين ( فارسى )

آلتها « 1 » را كار همىفرمايد كه او شايستهء آن [ a 32 ] كار است ، چنانك چشم را اندر الوان و اشكال همى كار بندد ، و گوش را بشنودن « 2 » آوازها ، و دل را بانديشه اندر استخراج معنى از ديدهاء به چشم و شنودهاء به گوش « 3 » ، و دستها را بگرفتن « 4 » و پايها را برفتن و جز آن ، بر مثال پادشاه كه اندر شهرى آبادان باشد و هر يكى را از رعيّت و خدم خويش كارى همىفرمايد ، و همگان « 5 » را بخويشتن باز همىخواند ، و اگر اندر شهر ويرانى « 6 » افتد مر آن را عمارت همىفرمايد و همىگويد : اين شهر منست . ( 97 ) حجّت بر اثبات اين جوهر عقلى كه منى از مردم مر او راست ، آن آوردند كه گفتند : هر كه آيد كه خرد دارد ، بداند كه اندر تركيب مردم چيزى هست كه مردم سخن همىبدان چيز مىگويد « 7 » و لب و زبان را اندر سخن گفتن آن چيز همى « 8 » كار بندد ، و آن چيزيست كه آنچ مر خود داند ديگرى را بياموزد بميانجى سخن ، و آنچ خود نداند از ديگرى مر آن را بياموزد و بر رسد و تكرار كند تا معلوم او شود . و اين چيز جز « 9 » اندر تركيب مردم نيست از جملگى حيوان ، و اين چيز جز جسد است ، از بهر آنك جسد او از چيزهائى حاصل شد كاندر آن « 10 » چيزها نه سخن بود و نه علم ، و اين چيز اندرو از جاى ديگر حاصل آمد ، چنانك خداى تعالى مىگويد : قوله « أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ . » « 11 » همى

--> ( 1 ) آلتها را : النهارا A ( 2 ) بشنودن : شنودن A ( 3 ) ديدهاء . . . به گوش : ديدها به چشم و شنودها A ( 4 ) دستها را بگرفتن : دستكارا بكرفتنى A ( 5 ) همگان را : همه كان را A ( 6 ) ويرانى : يرانى A ( 7 ) چيز ميگويد : چيزى ى كويد A ( 8 ) آن چيز همى : همى انجيز A ( 9 ) جز + جيز A ( 10 ) كاندر آن : كان بر ان A ( 11 ) سورهء 36 ( يس ) آيهء 77